مراد على شمس
629
با علامه در الميزان ( فارسى )
ولى تير به انسانى برمىخورد و يا تنها مىخواهد مسكرى بنوشد و قصد هيچ جنايتى ندارد ، و ليكن وقتى مست شد جنايت هم مرتكب مىشود . البته اين زاييدن و سبب شدن براى تحقق خطا دو جور است ، يكى آن سببى است كه خودش نيز حرام است ، مانند نوشيدن مسكر كه سبب جنايتى شود . دوم سببى كه خودش حرام و ممنوع نيست ، مثل تير انداختن به طرف شكار كه عملى است جايز ولى گاهى سبب جنايتى مىشود . « 1 » [ و امّا نظر مرحوم علّامه ] و من خيال مىكنم « خطيئه » از اوصافى است كه در اثر كثرت استعمال بىنياز از موصوف شده ، ديگر حاجت نيست بگوييم : « فعل خطيئه » بلكه خود كلمه اين معنا را مىرساند ، مانند كلمات مصيبت و رزيت و سليقه كه اينها نيز احتياجى به موصوف ندارند ، لازم نيست بگوييم « حادثه مصيبت » و « پيشامد رزيت » ( ناراحت كنند ) و « رأيى سليقه » رأيى كه منشأ آن قريحه باشد نه الهامگيرى و تعلّم از ديگران بلكه به حادثه مىگويم مصيبت ، و به پيشامد مىگوييم رزيّه و به رأى آنچنانى مىگوييم سليقه . و وزن فعيل دلالت دارد بر انباشته شدن حادثه و استقرار آن و بنابراين كلمه « خطيئه » بهمعناى عملى است كه خطا در آن انباشته شده و استقرار يافته ، و خطا آن فعلى است كه بدون قصد از انسان سر زده باشد ، مانند قتل خطا . همه اينها به حسب اصل لغت بود ، و اما برحسب استعمال بايد دانست كه معناى كلمه خطا را توسعه دادند ، و بهعنوان مجاز هرعملى كه نمىبايست انجام شود را از مصاديق خطا شمردند ، و هرعملى و يا اثر عملى كه از آدمى بدون قصد سر زده باشد ، خطيئه خواندهاند ( كه در اين صورت معصيت
--> ( 1 ) . مفردات راغب ، ص 151 .